اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد میشی برمیگرده نگات می کنه بدون براش مهمی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می افتی برمی گرده و با عجله به سمتت میاد بدون براش عزیزی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میخندی بر میگرده نگات می کنه بدون براش قشنگی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه می کنی میاد باهات اشک می ریزه بدون دوست داره
و اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کونه بدون عاشقته









+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 22:22  توسط مسافر
|
هيچ وقت دل به کسي نبند… چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ...ولي اگه دل بستي…… هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اينقدر بزرگه که ديگه پيداش نميکني……!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 23:8  توسط مسافر
|
مرگ در ذهن اقاقي جاري است
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد
مرگ با خوشه انگور ميآيدبه دهان
مرگ در حنجره سرخ – گلو مي خوان...و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوتر نيست
مرگ وارونه يك زنجره نيست د
مرگ مسؤول قشنگي پر شاپرك است
مرگ گاهي ريحان ميچيند
مرگ گاهي ودكا مينوشد
گاه در سايه نشسته است به ما مينگرد
و همه ميدانيم …
ريههاي لذت پر اكسيژن مرگ است !!!!
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:14  توسط مسافر
|
آره برگشتم .. تحملم تموم شده .. چه چیزهایی که ندیدم .. چه اتفاقاتی که نیفتاد .. چه حرف هایی که زده نشد .. چه تجربه هایی که به بقیه اضافه نشد .. دردناک اند .. اما من دوسشون دارم من دوست دارم زجر بکشم .. چه دوران خوبی .. تاریکی داره روشو از من برمیداره تا دیگه نتونم فکر کنم .. تا دیگه نتونم خودم باشم .. راستی که چقدر بده .
|
من با تمام نا امیدی صبر میکنم تا دوباره بیاید با همان صورت اما غمگین تر و پر بار تر و چروک تر شاید این دفعه درس های زیادتری داشته باشد |
شب ها که میخوابم تازه زندگی ام شروع میشه و دوست ندارم پلکامو رو هم بزارم .. از نور بدم میاد .. فقط نور کوچیکی میخوام که بتونم باهاش فضای کاری خودمو ببینم .. کاش شام آخر را امشب میخوردم .. چه خوبه وقتی که تاریکی تنها پناه منه .. اما تاریکی انسانی قوی رو میپسنده .. روحم را سگی برای امتحان تیکه تیکه کرده .. نمیتونم تیکه ها را پیدا کنم .. و جسمم فقط میخورد .. راه میرود .. میخوابد .
از تغییراتی که شاید ساعتی یا روزانه یا هفتگی یا شاید ماهانه برام به وجود میاد متنفرم .. گاهی به شروع دوباره فکر میکنم .
"رستگاری نزدیک است اگر بخواهم"

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 0:44  توسط مسافر
|
|
صیاد همین نزدیکی پنهان شده است. یه نفس تا مرگ فاصله دارم. امّا پرواز میکنم. همین یک نفس را دوست دارم. آزادانه مردن را به زندگی در این قفس طلایی ترجیح میدهم. حق انتخابی ندارم، هیچکداممان حق انتخاب نداریم. آزادی را نمیشود گرفت، نمیشود بخشید، نمیشود ساخت یا خراب کرد. آری نمیشود انتخاب کرد که در قفس ماند و مرد. آزادی درون ماست. با ما متولد میشود و بعد از مرگ ما جاودان میشود. شکست خوردهای: با تو هستم که آن بالا نشستهای. پشت آن دیوارهای بلند. در میان طرفداران چاپلوست. در حلقهی مزدوران سنگدلت. تو پیشاپیش شکست خوردهای. اگر زنده باشم هر لحظه آزادیم را فریاد خواهم زد و اگر بمیرم جاودانه خواهم شد، من برنده شدهام...
راستی یادمون باشه یه کسایی هم هستن که اگه حالا زنده بودن دلشون میخواست کنار سفره هفت سین بشینن و دعای تحویل سال رو بخونن پس حواسمون باشه زیاد اسیر روزمرگی نشیم ..........
|
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 21:12  توسط مسافر
|
با سلامی جدید در سال جدید .
امیدوارم همگی سال خیلی خیلی پر برکتی پیش رو داشته باشید . 
و هیچوقت پریشان و گریان نباشید 
همیشه ی خدا بخندید . 
البته اینجوری بهتره . 
بگذریم بعضی از بازدید کنندگان محترم فرموده بودند که چرا همش غمگین مینویسی و از این حرفا ...چشم هرچند زیاد با روحیه ام ساز گار نیست ولی چشم . 
بچه که بودیم فقط میتونستیم تا ده رو بشماریم. ده تا بستنی میخوام....ده تا شکلات میخوام...مامانی و بابایی رو ده تا دوست دارم ....آسمون ده تا ستاره داره....اما حالا که بزرگتر شدیم انگار هیچی تغییر نکرده بازم همون ده تا رو بلدم و اگه یکی به ناچار مجبورم کنه که بگم چند تا دوسش دارم بازم میگم ده تا .خیر سرم مثلا شاد نوشتم راه رفتم. بی خیال بابا. 

یه عمریه بقیه توی وبلاگشون از این عکسای شاد میذارن یه بارم من....
چی میشه مگه ...مگه من دل ندارم...
خلاصه مرگ نوشته های منم اینجوریه دیگه ....شب بخیر..
راستی شما فهمیدین این عکس چه ربطی به موضوع داره ...خودم که نفهمیدم.....هر چند..یه نفر بفهمه کافیه...
شاد باشید.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 1:21  توسط مسافر
|